X
تبلیغات
رایتل

کلاس درس

چهار شنبه بود و من سال سوم راهنمایی که طبق معمول همیشه که من با

دوستم پای پیاده می رفتم مدرسه درست یادمه که زنگ دوم بود و ما کلاس عربی داشتیم شمارو نمی دانم ولی مدرسه ما به صورتی بود که

.

بچه ها کیف نداشتن و آوردن کیف سر کلاس یه جورایی آر بود همه کیفارو تو کشوی میز جا می دادن و خودکار ارا شونو پشت کتا بها می ذاشتن و یه جور اعتماد وجود داشت و اینکه کسی به خودش اجازه نمی داد که به وسا یل دیگری دست بزنه در واقع به صورت یه جور عرف معمولی. آره داشتم می گفتم منم اون روز مثل همیشه کتابامو تو کشوی میز گذاشته بودم و رفته بودم بیرون زنگ تفریح . خوب حالا زنگ دوم بود و بچه ها منتظر معلم عربی معلم عربی ما یه آقایی بود که یه پیرهن سفید می پوشید و یه شلوار سبز با یه انگشتر عقیق که یه کله کوچیک داشت تو دستش با قدی حدود دو متر و عرضی بسیار عریض که ریشه های زرد داشت و موهای بورکه اونا رو کنار می زد با چشمهای آبی که یه جور ایی خیلی روشن بود و ترسناک اصلا نمی خندید و خیلی هم اخمو بود خلاصه وارد کلاس شد و گفت کتاباتو نو بزارید رو میز منم طبق معمول دستمو تو کشو کردم اما همه چیز دستم می امد جز کتاب عربی سرمو پایین آوردم که کتابو ببینم دیدم نیست به دوستم که بغل دستم بود هم هم محله ایم گفتم کتابمو ندیدی دوستم چیزی نمی دونست حالا نمی دونم چی شده که اقا معلم یه جورایی فهمید که یکی از دانش آموزان کتاب نیاورده و منم که کتاب نیاورده بودم گفت بییاید بیرون پایین کلاس منو اون بیچاره که جلوی من تو میز جلویی می نشست امدیم بیرون آقا معلم که دستشو پشت سر اون دانش آموز گذاشته بود اون بیچاره هم همش یه طرف صورتش رو پشت شونش قایم می کرد و به خودش یه حالت خاصی می گرفت که یه جورایی کتک نخوره هی ت ت پ ت افتاده بود یه دفعه آقا معلم بهش گفت چی مریضی اونم گفت اره چند بار این جمله را تکرار کرد و اونم هی با ترس زیاد و انگار که گلو شو پر سرمه کرده باشن می گفت آره تعجب آور بود چون اولین بار بود که اقا معلم به کتاب نیوردن بچه ها گیر می داد تا به حال براش اهمیتی نداشت خلاصه آقا معلم بهش گفت حالا که مریضی برو بیرون در حالی که معلم دستشو پشت گردن اون خوشبخت گذاشته بود اونو بیرون کرد بعد روشو به من کرد و گفت تو چی تو هم مریضی منم زود گفتم نه بعد گفت پس دستتو بگیر بیستا کف دستی منم که تا حالا هم چور کتک خورده بودم جز این یکی دستمو گرفتم در حالی که نمی دونستم برای چی می خوام کتک بخورم بچه ها هم تعجب می کردن و یه سکوت سیاهی کلاسو گرفت بود آره آقا معلم شروع کرد به کف دستی زدن من اون دستشو که اندازه یه بیل بود حدودا اگرمبالغه کرده باشم بیست برابر دست من بود و اگر مبالغه نکرده باشم دو سه برابر دست من بود رو بالا می برد و رو دست من خراب می کرد منم خیلی زود دستمو بالا می آوردم و برای بعدی خودمو آماده می کردم چون تنها افتخار من این بود که تا به حال به معلم جماعت التماس نکرده بودم که منو کتک نزند یا اینکه هیچ وقت به خاطر کتک خوردن حداقل سر کلاس گریه نکرده بودم و بین بچه ها مشهور بودم خیلی از اون موقعیتم خوشم می آمد واونوبه اندازه مراقبی کلاس دو ست داشتم خلاصه چند تایی که خوردم دیدم خیلی دستش سفته و از گرفتن دستم پشیمون شدم و همش تصور اینکه کم بیارمو از سر بیرون می کردم معلم هم با یه جوری لج به من نگاه می کرد و تعداد ضرباتشو می شمرد ده .... یازده.... من اون موقع که همش به تعداد ضربه ها فکر می کردم یه دفعه چشم افتاد به چند تا از بچه های میز ای اول کلاس ، که همه اخم ها شونو تو هم کرده بودن و با هر ضربه آقا معلم پلک ها شو نو به هم می زدن مثل دیدن یه فیلم ترسناک که آدم همش خود شو جمع می کنه هی خودشونو جمع می کردن بیل آقا معلم هم از قضا رودست من فرود می اومد یادمه چند ضربه به آخر مو نده بود دیگه داشت تا قتم سر می اومد که به معلم التماس کنم آقا ترو خدا بسه دیگه ، فکر

می کردم که بچه ها هم با من همکاری می کنن که آقا دیگه بسه

اما هیچکس حرفی نزد و فقط فیلم ترسناکشو نگاه می کردن ولی منم چیزی نگفتم تا شماره رسید به بیست بعد اقا معلم گفت برو بشین منم رفتم روی میزم که میز یکی مونده به اخری بود نشستم بعد دیدم همه بچه ها ی کلاس برگشتن دارن به من نگاه می کنن یه جوری هم نظاره گر من شده بودن خیلی سخت بود اما هیچ کس اعتراض نداشت هیچکس فکر نمی کرد که یه روزی ممکنه کتاب اون جا بمونه و اونم مثل باغچه بیل بخوره و هیچ حرکتی از خودشون نشون ندادن و و منم که در مقابل بیل قد علم کرده بودم و برای از دست دادن موقعیتم حاضر نشده بودم که حتی یه تورو خدا بگم هیچ کاری نکردم اما دیدم چه چیز دیگه که متعلق به دنیای مانیست و نمی تونه در مقابل ظلم تسلیم بشه حداقل هیچ عکس العمل از خودش نشون نده اون که از دنیای پاکی و صداقت امده اون که از دنیای ماوراء است اون که از درون مااومده به نشانه اعتراض فریاد کشید آره فریاد کشید آره اون اشک من بود جاری شد بود و نمی خواست ساکت باشه می خواست بگه که اعتراض داره و مادیات برایش اهمیتی نداره حتی جایگاه خود شو که در چشم من بود و بلند تراز همه بود و بهتر از اون دیگه پیدا نمی شد رو پشت پازد و گفت نمی خوام و در دنیای ما دی شما جایگاهی داشته باشم وقتی به خودم امدم ودیدم که بچه ها ی میزای اطرافم می گن گریه نکن گریه نکن بعد فهمیدم اشک از چشمام جاری شده و من هر چی دستشو می گرفتم که بر گرده به موقعیتش و به من در روز مبادا کمک کنه تو خرجش نرفت و رفت تا با خاک زمین یکی شد اون روز که رفتم خونه دیدم که اصلا کتابم خونه نبود و و کتابمو تو مدرسه دزدیده بودن خلاصه شب تو رخت و خواب به دستم که نگاه می کردم و دیدم که تمام دستم کبود شده و خیلی درد می کرد اصلا دستم جمع نمی شد الان که فکر می کنم به اون روز به اون ساعت درس می بینم که اگر من اون روز از اون ماوراء طبیغه درس می گرفتم و راه آزاد بودن به دور دنیای مادی رو پیش می گرفتم الان موقعیتی برتر از دنیای حیوانی امروزم داشتم و در بند قفس مادیم نبودم چون من به این سخن ماوراء ی خیلی علاقه دارم که اگر خودمو درست کنم همه دنیا رودرست کردم

 

 

نویسنده : مجید فروزش نیا

نظرات (2)
سه‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1387 ساعت 17:25
سلام

مطلب جالبی بود

کلا وبلاگتون جالبه

دمتون گرم

یا علی مدد
شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1387 ساعت 12:22
سلام داش فری
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام داش مجید گلاب
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد